محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
886
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چوب برون مىآورد و بر در مىايستاد و مىگفت : « اى بنى عبد مناف اين چه پناهى است كه به من دادهايد . » سپس آن را به كوچه مىانداخت . و چنان شد كه ابو طالب و خديجه به يك سال بمردند ، به گفتهء ابن اسحاق اين ، سه سال پيش از هجرت مدينه بود و با مرگ آنها كار بر پيمبر سخت شد كه از پس مرگ ابو طالب قرشيان آزارها مىكردند كه پيش از مرگ وى جرئت آن نداشتند تا آنجا كه يكيشان خاك بر سر پيمبر خداى ريخت . ابن اسحاق گويد : وقتى آن سفيه خاك بر سر پيمبر خداى ريخت وى به خانه رفت و خاك بر سر وى بود و يكى از دخترانش به پاك كردن آن پرداخت و مىگريست و پيمبر مىگفت : « دختركم گريه مكن كه خدا از پدر تو حمايت مىكند . » گويد : پيمبر مىفرمود : « قرشيان مرا آزار نتوانستند كرد تا ابو طالب بمرد . » و چون ابو طالب بمرد پيمبر سوى طايف رفت كه از ثقفيان يارى بجويد و چنان كه گفتهاند در اين سفر تنها بود . محمد بن كعب قرظى گويد : وقتى پيمبر خداى به طايف رسيد ، پيش تنى چند از ثقفيان رفت كه سران قوم بودند و آنها سه برادر بودند : عبد اليل و مسعود و حبيب كه هر سه پسران عمرو بن عمير بودند و يكيشان زنى از قبيلهء بنى جمح قريش داشت . پيمبر با آنها سخن گفت كه وى را در كار اسلام و بر ضد مخالفان قومش يارى كنند . يكيشان كه چيزى از جامهء كعبه به تن داشت گفت : « از كجا كه خدا ترا فرستاده باشد ؟ » ديگرى گفت : « خدا جز تو كسى را نداشت كه به رسالت بفرستد . » سومى گفت : « به خدا هرگز با تو سخن نكنم ، اگر چنان كه مىگويى فرستادهء خدايى مهمتر از آنى كه من به تو پاسخ گويم و اگر بر خدا دروغ بسته اى روا نيست